<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آیسان</title>
<link>http://amentoa.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 13 Apr 2009 06:20:51 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آخرین مطلب</title>
<link>http://amentoa.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;وقتی آدمها از خیلی چیزا تو زندگیشون نا امید می شن معمولا سعی می منن یه جورایی آخرین حرفاشونو بزنن واسه همین یا کتبی یا شفاهی حرفها آرزوها و خیلی چیزای دیگه رو که دوست دارن می نویسن یا می گن . اما بعد از اینکه مشکلشون حل شد تمام اون حرفها و نقلها تموم می شه و میره دنبال کارش و بعد از مدتی که دوباره مشکل دار شدن دوباره همون حرف و حدیثها پیش میاد . خیلی جالبه آدمهای دو دره باز...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Apr 2009 06:20:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amentoa&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>amentoa</dc:creator>
<guid>http://amentoa.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://amentoa.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امشب به خودم گفتم آخه تو تو زندگی کجای کاری ؟ اصلا وجود داری ؟ کسی بهت اهمیت میده؟ براشون مهمه که علاقه تو چیه؟ تو چی دلت می خواد یا تو دوست داری چیکار کنی ؟ می دونی دلم پره از همه چی. از آدمهایی که فقط می تونن از علایق خودشون صحبت کنند و بگن خودشون چی می خوان و از این چیزا... آخه مگه من چقدر می تونم فقط به تو و اینکه تو چی دوست داری فکر کنم احساس میکنم می خوای خودم رو فنا کنم و فقط تو رو ببینم مگه میشه پس احساس من چی میشه روحمن اینهمه آزرده بشه مهم نیست. آره تو می خوای بری و رفتن برات مهمه خوب برو ولی هیچ با خودت گفتی اینی که به من وصل شده چی باهاش چیکار کنم بمونه میمیره و هزار فکر دیگه....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میدونی تقصیری نداری من تورو دوست داشتم و خواستمت اینم میشه تاوان عشق خودم می دونم می دونم .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Apr 2009 20:02:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amentoa&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>amentoa</dc:creator>
<guid>http://amentoa.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاریکاتور پوتینهای نظامی</title>
<link>http://amentoa.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://rajanews.com/Gallery_ShowImage.asp?path=Files_Gallery/2691.jpg&amp;Width=400&quot; align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولی : بهم بگو چی می بینی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دومی: پوتینهای نظامی !!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Feb 2009 05:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amentoa&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>amentoa</dc:creator>
<guid>http://amentoa.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://amentoa.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=menutopimage style=&quot;BORDER-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; BORDER-LEFT: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بستن و گریستن&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=menutopimage style=&quot;BORDER-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: 0px; BORDER-LEFT: 0px; BORDER-BOTTOM: 0px; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=postborder&gt;
&lt;DIV class=posttext&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دیده برای بستن است  اندوه برای گریستن &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تا نیایی نمی دانی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;                  گریان بیا ای یارم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;                                         گریانتر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بادهای فراموشی کرباس پریشان یادهای کهنه را به دشت های دور می برند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;و گنجشک های شب به زوال سکوت مرثیه می خوانند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در جاده های خار و نمک &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;                       با پای چارچاک  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;                                    از شب و تنهایی انباشته ام &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;آیا آنسوی راه کدام ستاره گریان من است &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;                          تا با شفاعت تامش از هراس کوچه های مرگ گذر کنم !!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Nov 2008 11:17:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amentoa&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>amentoa</dc:creator>
<guid>http://amentoa.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادگاری </title>
<link>http://amentoa.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز صبح داشتم به این فکر می کردم که اگه قرار باشه رو دیوارهای شرکت یادگاری بنویسم چی باید بنویسم و از چی باید بنویسم : &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادم افتاد به خوبیهای بعضی از بچه ها و در کنارش بدجنسیاشون &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادم افتاد به اینکه روز اولی که اومدم تو شرکت به خودم گفتم یه کم زودتر برم که دیر نرسم و به آدم وقت نشناسی معروف نشم همینطور که فکر می کردم یادم افتاد به اینکه اون روز اول مدیر شرکت منو یه ۱ ساعتی کاشته بود و نمیومد تا با من مصاحبه کنه و حالا که یادم به این چیزها می افته می گم خوب خیلی از این بی نظمیها رو می شد از اون روز اول در موردشون حدس زد . یادم افتاد که بهم گفتن اینجا جایی هست که می تونی رشد کنی اما بعد از مدتی دیدم که اینجا فقط به آدمهای خاصی میدون داده می شه آدمهایی که بارها تجربه نشون داده بود هیچ کاری رو خوب پیش نبردن و هر بار مدیران اینجا تصمصم غلط گرفتن و براشون درس عبرت نشد. یادم افتاد به روزهایی که اینجا خوب کار کردم به این امید که منم تشویق بشم و هر روز که می گذشت تشویق کسایی رو می دیدم که در عمل آنچنان هم لایق تشویق نبودن همون کسایی که بعدا خیلی راحت گذاشتن و رفتن. یادم افتاد به اینکه اینجا بی لیاقتی مدیریت دیدم و تصمیمهای غلطشون و خلاصه اینکه به خودم گفتم حالا می فهمم که دیگه واسه کار کردن تو این شرکت از هیچی مایه نمی زارم حالا می فهمم که پشت این نا امیدی توی کار چی هست و... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادم افتاد که من اومده بودم تا کار کنم و تو زندگی دستمو جلوی کسی دراز نکنم  طلب قرض از کسی نکنم و حقوقم رو برای نیازهام خرج کنم اما دیدم که برای گرفتن همین حقوقم هم باید دستمو دراز می کردم وانگار که گدایی کنم صد بار باید می گفتم تا می دیدم آیا یه بار بهم حقمو می دن یا نه ! میدونی من اینجا بدی زیاد دیدم خیلی زیاد آدمهای جورواجور زیاد دیدم اما هنوز اینجام بارها خواستم برم اما نرفتم نمی دونم شاید با خودم دوئل کردم و هر بار تو دوئل شکست خوردم و مجبور به موندن در اینجا شدم و می دونم که با عشق اینجا کار نمی کنم شاید دلیل دیگه ای دارم اما هنوزم اینجام .....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Nov 2008 05:19:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amentoa&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>amentoa</dc:creator>
<guid>http://amentoa.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://amentoa.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من اینجا بس دلم تنگ است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                    و هر سازی که میبینم بد آهنگ است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                     &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Nov 2008 08:45:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amentoa&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>amentoa</dc:creator>
<guid>http://amentoa.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواب و بیداری </title>
<link>http://amentoa.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم که خواب بدی دیده بودم چنان با شدت از روی تختم پریدم که هنوز استخونام درد میکنه داشتم خواب میدیدم که یه نفر رو دارن اذیت می کن و من از جام پریدم تا برم نجاتش بدم اما وقتی پریدم یهو بیدار شدم و با زانوام اومدم رو زمین تا نیم ساعت به خودم می پیچیدم. فکر نمیکردم که اینقدر درد داشته باشه خلاصه تو همون دقایق خیلی چیزها رو تو ذهنم مرور کردم اینکه من پریدم تا کمک کنم اما اگه خواب نبود و بیداری بود خیلی ضربه مب خوردم چون در برابر اون ظالم خیلی ضعیف بودم اما برام مهم بود که رفته بودم تا کمک کنم . و مطمئنم که اگه بیدار هم بودم بازم با وجود اینکه زورم نمیرسید میرفتم تا کمک کنم چون حاضر بودم خودم ضربه بخورم اما عزیزترین کسم ضربه نخوره و اذیت نشه . به خودم میگم اینکه آدم وایسه و ببینه دارن به کسی ظلم میکنن دردش بیشتر از اینه که بره و توی دفاع ضربه بخوره و اذیت بشه نهایتش آخرش مرگه منم که ازش نمی ترسم دیشب تو راه با خودم هزاربار از خدا خواستم که منو زودتر بکشه من همه امتحانام و خوب و بد پس دادم و دلیلی واسه زنده موندن ندارم و اگه صد سال دیگه هم زندگی کنم همینطور خواهم بود که الان هستم پس خودم مسئولیتش رو به عهده می گیرم و می خوام که برم و ببینم تهش چیه خوب یا بدش برام فرقی نداره فقط می خوام تهش رو ببینم ۰۱/۰۹/ تولدمه دوستدارم توی همون تاریخ هم برم توی این تاریخ به دنیا اومدم و توی همون تاریخ هم از دنیا برم. مطمئنم که هیچ کس حتی به این صفحاتی که می نویسم نیم نگاهی هم نمیندازه چون دنیا تغییر کرده آدمها تو زمان تغییر می کنن خوبها بد می شن و شاید بدها خوب یا شایدم بدتر بشن. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 422px; HEIGHT: 236px&quot; height=523 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://iranonair.com/images/art/21.jpg&quot; width=737 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Nov 2008 06:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amentoa&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>amentoa</dc:creator>
<guid>http://amentoa.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://amentoa.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;لبخند &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بسياري  از مردم كتاب &quot;شاهزاده كوچولو &quot; اثر اگزوپري &quot; را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد .   او  تجربه هاي حيرت آو  خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :&quot;  مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند  در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا  ايستاده بود . فرياد زدم &quot;هي رفيق  كبريت داري؟ &quot;  به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد  و كبريتش را روشن كرد  بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب،   شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم  لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد   مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد  من حالا با علم به اينكه او نه يك    نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پرسيد: &quot; بچه داري؟ &quot; با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را   به او نشان دادم وگفتم :&quot; اره ايناهاش &quot; او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يك لبخند زندگي مرا نجات داد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي  زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما  لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها  من حقيقي وارزشمند نهفته است.  من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند.&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن  به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم   روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي‌دهد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Nov 2008 12:23:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amentoa&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>amentoa</dc:creator>
<guid>http://amentoa.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://amentoa.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز تو شرکت یه اتفاق جدید افتاد. حدود یکسال بود که مدیریت قصد داشت تا سیستم یونیتی رو جایگزین سیستم فعلی کنه ولی هر بار به قول خودشون مشکلاتی وجود داشت که باید حل میشد. و امروز مثل اینکه مشکلات حل شد و سیستم یونیتی اجرا شد جای من از توی بخش  فروش خارج شد و اومدم داخل بخش فنی و یه اتاق بهم دادند اولش خیلی دپرس شدم آخه حسابی تنها شدم اما بعدش با خودم کنار اومدم اما به غیر از این اتفاق یه جورایی هم با یه نفر حرفم شد سر مسNله ای که قبلا باهاش بحثاشو کرده بودم ( خلاصه کلی گریه و زاری داشتم امروز ) به خودم گفتم بیخیال اگه فکر میکنی باید به کسی اعتماد کنی اشتباه کردی روی پاهای خودت وایسا انتظار نداشته باش که دیگری بهت لطف یا محبت کنه سعی کن محکم باشی و زندگی کنی چه اهمیت داره زندگی چه کارهایی میکنه وقتی تو محکم ایستادی . از چیزی نمی ترسم و بخودم اعتماد کامل دارم می دونم که از عهده سخت ترین کارها هم بر میام اما احساس میکنم که اطرافیانم همشون یه جور ترسو و غیر قابل اعتمادن. به هر حال آدم سختی هستم و به این زودیا تسلیم زندگی نمی شم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه روز تمام این آدمها می فهمن که در مقابل من چقدر ضعیف بودن. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Nov 2008 09:26:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amentoa&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>amentoa</dc:creator>
<guid>http://amentoa.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://amentoa.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>عجب دنیایی شده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم میدونید یا نه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا دور و ور خودتونو نگاه کردید تا حالا دقت کردید که آدمها با هم چطور برخورد می کنند؟ چیا به هم میگند ؟ و خلاصه هزار چیز دیگه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما این تو شرکتمون یه همکار داریم که یه کم بگی نگی سبک عقله موقع ناهار که میشه این آقایون شرکت دورش می کنند و هزار جور ادا سر این بدبخت میارند و می خندن اونم با این که میدونه دارن سر به سرش می زارن نمیتونه جوابشونو بده خودش قاطی بحث میشه و خودشو مسخره می کنه. عجب آدمهایی گیر میاد نه؟ &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 19 Oct 2008 09:47:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amentoa&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>amentoa</dc:creator>
<guid>http://amentoa.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
