از ترسهایی که در زندگی دارم می هراسم از ترسهایی که باعث می شود گاه به حقیقت بپیوندند و از خود مرا بیزار نمایند که چرا ترسیدم. به زندگی نگاه می کنم به آن خیره خیره می نگرم و می گویم تو را به زانو در خواهم آورد و هرگز نخواهی توانست مرا از پای درآوری که من انسانم از نوع برتر و تو تنها موجودی که خود به تو وجود داده ام و چگونه مخلوق من خواهد توانست خالق خویش را بترساند. به تو سلام می کنم کنار تو می نشینم و در خلوت خود به تو مهربانی می کنم همچون دایه ای که به فرزند خویش مهربانی می کند و نمی هراسم از ترسهایی که زائیده تفکر خود خویشتن من هستند.
پ.ن:
امیدوارم منظورم رو درک کرده باشید
آنچه احساس خوبی به تو می دهد اعتماد کن.زندگی برای آن كسی ارزشمند می شود كه خوب آموخته با شد با همان اشتیاق به آینده بنگرد كه بگذشته نگاه می كند.زندگی هیچ تضمینی درباره آنچه در راه است نمی دهد اما برای کسانی که رویاهایشان را باور دارند هدیه ایست گرانبها.این تمام یك انگاره است كه به زیستن اعتبار میدهد.هیچ قسمت از زندگی نمی تواند تا ابد پایدار بماند و هیچ لحظه ای نمی تواند جای موج بلند غلطان و سیر دراز آهنگ زندگی در بستر سالهای عمر را بگیرد
در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد. اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند...
