حسابدار: کسي است که قيمت هر چيز را ميداند ولي ارزش هيچ چيز را نمي داند.
بانکدار: کسي است هنگامي که هوا آفتابي است چترش را به شما قرض مي دهد و درست تا باران شروع مي شود آن را مي خواهد.
مشاور: کسي است که ساعت شما را از دستتان باز مي کند و بعد به شما مي گويد ساعت چند است.
سياستمدار: کسي است که مي تواند به شما بگويد به جهنم برويد منتها به نحوي که شما براي اين سفر لحظه شماري کنيد.
اقتصاددان: کسي است که فردا خواهد فهميد چرا چيزهايي که ديروز پيش بيني کرده بود امروز اتفاق نيفتاد.
روزنامه نگار: کسي است که 50% از وقتش به نگفتن چيزهايي که مي داند مي گذرد و 50% بقيه وقتش به صحبت کردن د ر مورد چيزهايي که نمي داند.
رياضيدان: مرد کوري است که در يک اتاق تاريک بدنبال گربه سياهي مي گردد که آنجا نيست.
هنرمند مدرن: کسي است که رنگ را بر روي بوم مي پاشد و با پارچه اي آن را بهم مي زند و سپس پارچه را مي فروشد.
فيلسوف: کسي است که براي عده اي که خوابند حرف مي زند.
استاد: کسي است که کاري ندارد ولي حداقل مي داند چرا.
روانشناس: کسي است که از شما پول مي گيرد تا سوالاتي را بپرسد که همسرتان مجاني از شما مي پرسد.
معلم مدرسه: کسي است که عادت کرده فکر کند که بچه ها را دوست دارد.
جامعه شناس: کسي است که وقتي ماشين خوشگلي از خيابان رد مي شود و همه مردم به آن نگاه مي کنند ، او به مردم نگاه مي کند.
برنامه نويس: کسي است که مشکلي که از وجودش بي خبر بوديد را به روشي که نمي فهميد حل مي کند.
شبی در حال مستی تكيه بر جـای خـدا كـردم در آن يك شب خدايی من عجايب كارها كردم
جهان را روی هم كوبيدم از نو ساختـم گيتـی ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم
كشيـدم بر زمين از عرش، دنيـادار سابـق را سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم
خدا را بنـده خود كرده خود گشتم خــدای او خدايی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم
ميـان آب شـستم سهر به سهر برنامه پيشـين هر آن چيزی كه از اول بود نابود و فنا كردم
نمـودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معـدوم كشيدم پيش نقد و نسيه، بازی را رها كـردم
نمـازو روزه را تعـطيل كـردم، كعبه را بستم وثاق بـندگی را از ريـاكاری جــدا كـردم
امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب خـدايی بر زمين و بر زمان بی كد خـدا كردم
نكردم خلق ، ملا و فقيـد و زاهـد و صــوفی نـه تعيين بـهر مردم مقتدا و پيشـوا كـردم
شدم خود عهده دار پيــشوايی در هم عــالم بـه تيـپا پيشوايان را به دور از پيش پا كردم
بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفـتی اعـظم خلايق را به امر حـق شناسـی آشنـا كـردم
نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال نه كس را مفتخواه و هرزه و لات و گـدا كردم
نمـودم خـلق را آسوده از شر رياكـــاران به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريـا كـردم
ندادم فرصت مردم فريبی بر عباپوشان نخواهـم گفت آن كاری كه با اهل ريـا كـردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر ميـان خلـق آنـان را پـی خدمت رها كـردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كـردم
نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد به مشـتی بنـدگـان آْبـرومـند اكتفا كـردم
هر آنكس را كه ميدانستم از اول بود فاسد نكردم خلق و عالم را بری از هر جفـا كـردم
به جای جنس تازی آفريدم مردم دل پاك قلـوب مـردمان را مـركز مهر و وفا كـردم
سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبيدم دگـر قـانـون استثمـار را زيـر پـا كـردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم سپـس خاكـستر اجسادشـان را بر هوا كـردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت نه جمعـی را بـه درد بی نـوايی مبـتلا كـردم
نه يك بی آبرويی را هزار گنج بخشيدم نه بـر يك آبرومنـدی دوصد ظلم و جفـا كـردم
نكردم هيچ فردی را قرين محنت و خواری گرفـتاران محنـت را رهـا از تنـگنـا كـردم
به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت گـره از كـارهـای مردم غـم ديده وا كـردم
به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون به الـطـاف خـدايی درد مـردم را دوا كـردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعيض تمـام بنـدگـان خويش را از خـود رضا كردم
نگـويـندم كه تاريكی به كفـشت هست از اول نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جا كـردم
چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد نشسـتم فـكـر كـار انتـها را ابـتدا كـردم
نكـردم اشتباهـی چون خدای فعـلی عـالم خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كـردم
زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحر ليكن چو از خود بی خود بودم ندانسـته چه ها كـردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشــيار خـدايا در پنـاه مـی جسـارت بر خـدا كـردم
شـدم بار دگر يك بنده درگاه او گفــتم خـــداونـدا نفـهمـيدم خـطا كـــردم...
واسه تمام تنهاییام و تمام فکرایی که توی سرم بود.
![]()
نمیدونم!!!!!!
با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا
تا این جهان بر پا بود این عشق ما بماند به جا
ای ساربان چرا می روی
لیلای من کجا می بری
تمامی دینم به دنیای فانی شراره عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری خوشا قطره اشکی به سوز عشقی خوشا زندگانی
همیشه خدایا محبت دلها به دلها بماند به سان دل ما
که لیلی و مجنون فسانه شود حکایت ما جاودانه شود
تو اکنون ز عشقم گریزانی غمم را ز چشمم نمی خوانی
از این غم چه حالم نمی دانی
چو توفان سختی ز شاخه ی غم
که هستم من آن تک درختی که در پای توفان نشسته
همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته
ای ساربان ای کاروان لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا میروی
لیلای من چرا می بری

آلبر کامو در اسطوره سیزیف گفته است تنها یک مساله واقعاً جدی فلسفی وجود دارد؛ مساله خودکشی. فرض این دیدگاه این است که انسان در جهان به دنیال معنی است. او خواهان معقولیت و غایت است. می خواهد تضمینی برای اعمال و کردار خود بیابد. مطئمن شود که آخرش همه چیز مطابق طرح و نقشه ای واحد به سرانجام خواهد رسید. هر عمل ما، در آن طرح واحد از اهمیتی هر چند ناچیز برخوردار است و هیچ چیز نیست که در این نقشه کیهانی و یا طبیعی جایگاهی نداشته باشد. ادیان و رهبران دینی کوشیده اند این نیاز آدمی را پاسخ دهند. به نظر کامو انسان روشن بین از این پاسخ ها خشنود نمی شود. جهان معقول نیست. به این ترتیب احساس پوچی یا ابسورد به انسان دست می دهد. اما کامو این را احساس انسان می داند. انسان انتظار معنا دارد و جهان دراین خصوص ساکت است. جهان پاسخی به انتظار انسان نمی دهد. به نظر کامو سه کاراکتر این درام عبارتند از امر نامعقول، طلب انسان برای معنا و حس پوچی. حس پوچی ممکن است به راه های مختلفی به انسان دست دهد: درک بی تفاوتی طبیعت نسبت به ارزش ها و آرمان های انسان، یا فهم این مساله که مرگ پایان است یا ضربه ای که حاصل درک ناگهانی بی معنایی و بیهودگی روال عادی زندگی است. این پوچی برای برخی از متفکران درک کردنی است. یاسپرس در مقابل "ناکامی " آرزوی آدمی، جهش به امر استعلایی را مطرح می کند. نیچه ابرانسان را. و مساله خودکشی از اینجا بر می آید. اما خودکشی چیزی نیست که کامو توصیه کند. خودکشی تسلیم شدن به پوچی است. به گمان کامو شرف آدمی زیستن با وقوف بر امر پوچ است. متعهد کردن خود به زیستن علی رغم آگاهی به این امر است که آخرش هیچی نیست. آخر هیچی؛ هیچی است. به گفته ایوان کارامازوف در برادران کارامازوف همه چیز مجاز است. اما این نتیجه اش این نیست که جنایت یا هر عمل غیر اخلاقی دیگر مجاز باشد. اگر تمامی تجارب یکسان است، وظیفه و تکلیف هم همانقدر مشروع است که هر چیز دیگر. انسان پوچ می تواند انواع مختلف داشته باشد: دون ژون از تمام لذائذ بهره مند می شود در عین حال که می داند هیچ لذتی واجد معنای غایی نیست.همین طور کسی که از بی معنایی تاریخ آگاه است، اما در موقعیت تاریخی خود باز خود را ملزم به یک آرمان اجتماعی و یا سیاسی می کند. و نیز هنرمند خلاقی که می داند خود و عملش در معرض نابودی است و با این حال زندگی خود را وقف آفرینش هنری می کند. کامو در طاعون این مساله را مطرح می کند که آیا می شود یک قدیس ملحد بود. قدیس ملحد با اطلاع از این که اعمالش متضمن هیچ پاداشی از جانب امر متعال نیست، و در بلند مدت هم عملش هیچ تاثیری نخواهد داشت، دست به ایثار می زند و خود را وقف جذامیان و طاعونیان می کند. به نظرم راه حل کامو یک راه حل اخلاقی است بیشتر تا یک راه حل فلسفی. شاید به این دلیل که اصلا راه حلی از این لحاظ وجود ندارد. در نتیجه کامو می گوید که حالا که می دانیم آخرش هیچ است ، هیچ دلیلی نداریم که روبه جانب شر بیاوریم. بهتر آن است که با وقوف بر پوچی، خیر را برگزینم. و چون یک قدیس ِبی چشمداشت، زندگی کنیم. در این جا بی چشمداشت بودن را می توان گسترده تر هم در نظر بگیریم. بی چشمداشت عشق، عشق بورزیم. بی چشمداشت راستی ، راستگو باشیم، بی چشمداشت همدلی، همدل باشیم. بی چشمداشت دوستی دوستی کنیم.بی انتظار زندگی کنیم. شاید بگویند این که بلاهت است. دقیقاً. داستایفسکی هم در ابله به چنین آدمی نظر داشت. امر پوچ از اینجا بر می خیزد که ما انتظار داریم. ما معنا می خواهیم. پژواک عمل مان را می خواهیم. می خواهیم تاثیر گذار باشیم. نقشی بگذاریم. نقش اما بر آب است. در صحنه ای از اولیس(آنجاهایی که می شود خواندش) بلوم کنار ساحل نشسته به چشم چرانی. روی شن ها نام خود را می نویسد:I am bloo آب دریا حتی فرصت نمی دهد بلوم نامش را کامل کند.ما مانند بلوم نباید حتی توقع فرصت داشته باشیم. متوقع بودن، به پوچی می انجامد.
منبع: با نفس هایم
|
امروز دویست هشتاد و چهارمین سالروز تولد ایمانوئل کانت، فیلسوف شهیر آلمانی، است. در این یادداشت به فلسفه کانت که بر آمده از بحرانی ژرف و در واقع تلاش برای صورتبندی و رفع آن بحران است، اشاره شده است. فلسفه کانت مبدأ تاریخ جدیدی در اندیشه غربی است. به گفته امیل بریه از پایان قرن هجدهم تاکنون به جرأت میتوان گفت که هیچ اندیشهای در فلسفه نبوده که مستقیماً یا به طور غیرمستقیم از فلسفه کانت نشأت نگرفته باشد، به طوری که اگر کسی فلسفه کانت را درست بخواند و اصول آن را خوب بفهمد، کلید اندیشههای فیلسوفان بعد از او، از هگل و مارکس گرفته تا متفکران معاصر انگلیسی و اگزیستانسیالیستهای آلمانی و فرانسه، متکلمان معاصر غربی واصحاب مکتب فرانکفورت و دیگران به دستش آمده است. اما فلسفه کانت بر آمده از بحرانی ژرف و در واقع تلاش برای صورتبندی و رفع آن است. این بحران چه بود؟ به طور خلاصه میتوان گفت که روزگار کانت مصادف بود با کشفیات دانشمندان علوم طبیعی در فیزیک و شیمی و اخترشناسی و نیز تطبیق ریاضی بر علوم. به طور کلی چنین حوادثی جهان بینی اروپاییان را از بیخ و بن دگرگون ساخته بود. از سوی دیگر در حوزه فلسفه، آرای دکارت به ایجاد دو مکتب مغایر در فلسفه انجامیده بود. عقلگرایان مفهوم تصورات نظری و گرایشهای ایده آلیستی فلسفه او را بسط داده و به این نتیجه رسیده بودند که شناخت آدمی تماماً از تعقل نشأت میگیرد. به عکس، تجربهگرایان به جنبه مادی فلسفه دکارت توجه کردند و منشای نهایی تمام معرفت آدمی را حس و تجربه دانستند. ظهور این دو دیدگاه نتیجهای جز بنبست نداشت. از آنجا که عقلگرایان هر چیزی را جلوهای از حقیقتی مطلق و واحد معرفی میکردند، جایی برای مشاهده و تجربه و کارعملی باقی نگذاشته بودند. همچنین با بسط اندیشه تجربی مسلک، که با هیوم به اوج خود میرسد، پایههای تعقل و فلسفه اولی و اساس نظری علوم متزلزل شده بودند. با انکار مفهوم علیت نزد هیوم، دیگر صورتبندی قوانین کلی علمی امکانپذیر نبود؛ به طوری که شکاکیت هیوم اساس نظری دانش آدمی را با خطر نابودی روبرو ساخت. کانت بر آن بود تا شالوده علوم و اندیشه علمی را از تأثیر مخرب شکاکیت هیوم برهاند و معرفت بشر را برپایهای خلل ناپذیر استوار سازد. در واقع تلاش کانت در «نقد عقل محض» برای رهایی از چنین بحرانی بود. اگر از جنبه دیگری به این مسئله نظر اندازیم، وجود چنین بحرانی البته خود موهبتی گرانبهاست. اینکه تمدنی زمینههایی برای ایجاد بحران در تفکر داشته باشد، نشانه پویایی اندیشه در آن است؛ چرا که همه امکانهای معرفتی بسط یافتهاند و بنبستی پدید آمده است که رهایی از آن انقلابی عظیم میطلبد. آنچه از کانت شایسته آموختن و توجه فراوان است، بهویژه برای محققان کانتپژوه ایرانی که هدف اصلی این مقاله اهتمام به این مسئله است، شیوه مواجهه وی با این بحران و نیز شهامتش در این رویارویی است: یعنی شهامت و جرأت اندیشیدن داشتن. نکته دیگر این است که فلسفه کانت میتواند برای ما نسبت به فلسفه سایر متفکران غربی سودمندتر باشد. تفکروی به دلایلی میتواند ما را از پریشانگویی و متناقضگویی دور بدارد، حالتی که به خاطر سردرگمیهای فکری و معرفتی زیاد تجربه میکنیم. کانت حد و حدود معرفت و نیز نیروهای فهم را به ما شناساند. وی با تحقق انقلاب کپرنیکی خود، و اینکه موارد شناسایی یا ابژهها را نسبت به معرفتمان تنظیم کنیم نه معرفتمان را با اثرها، موفق میشود صور پیشین ذهن را بشناساند. وی با شناساندن این صور نشان میدهد که عقل نمیتواند از حدود معینی فراتر برود بی آنکه به ورطه هذیان گویی درافتد یا به تناقضگوییهای لاینحل منجر شود. |
چقدر فاصله اينجاست بين آدم ها چقدر عاطفه تنهاســت بين آدم ها
كسي به حال شقايق دلش نمي سوزد و او هنوز شكوفاست بين آدم ها
كسي به خاطر پروانه ها نمي ميرد تب غرور چه بالاست بين آدم ها
و از صداي شكستن كسي نمي شكند چقدر سردي و غوغاست بين آدم ها
ز مهرباني دل ها دگر سراغي نيست چقدر قحطي روياست بين آدم ها
غريب گشتن احساس درد سنگيني ست و زندگي چه غم افزاست بين آدم ها
مگر كه كلبه دل ها چقدر جا دارد؟ چقدر راز و معماست بين آدم ها
چه مي شود همه از جنس آسمان باشيم طلوع عشق چه زيباست بين آدم ها
و كاش صبح ببينم كه باز مثل قديم نياز و مهر و تمناست بين آدم ها
بهار كردن دل ها چه كار دشواريست و عمر شوق چه كوتاست بين آدم ها
به خاطر تو سرودم چرا كه تنها تو دلت به وسعت درياست بين آدم ها
