

امشب از خیابونهای مختلفی گذشتم از محله های فقیر نشین تا محله های اعیونی دوست داشتم تمام مردم رو ببینم با اینکه همه مشغول خرید عید بودند من متوجه چیزهای خاصی شدم چیزهایی که از چشم یه بیننده که از دور نگاه میکنه شاید خیلی خوشایند بیاد وقتی مرد مسنی رو دیدم که در کنار خریدهای نه چندان زیادش برای شب عید چند شاخه گل هم دستش بود تا برای خانوادش ببره و اونها رو شاد کنه.
از میون این خیابونهای جور واجور که می گذشتم با آدمهای مختلفی روبرو شدم وسط چهار باغ بالا هر کسی به فکر خودش بود و اینکه سریعتر کارش رو انجام بده و تقریبا همه خوشحال بودن جنس لبخندشون یه جوری بود انگار مثل خودشون سانتال مانتال بود از هر جایی سراغ سمنوگرفتم کسی نمیدونست از کجا باید بخرم و هیچ کس هم نپرسید که من دارم دنبال چی می گردم مردم بی تفاوت از کنارم رد می شدن این در حالی بود که تقریبا یک ساعت قبلش توی دروازه تهرون از دو تا مغازه که سراغ سمنوگرفتم اول یه خانم نزدیکم شد و پرسید دخترم آدرسی رو می خوای بدونی ؟ مشکلی هست کمکت کنم و بار دوم مردی نه خیلی مسن به طرفم اومد و گفت دخترم جایی می خوای بری؟ اونطرف شهر با اینکه خیلی از نظر وضع مالی خوب نبودند و از مغازه های گرونوشیک خرید نمی کردناما احساس کردم به همون چیزی که می خرند راضی هستند و خوشحال اما این طرف مردم خرید می کردند اما انگار از روی حرص. بهشون نگاه می کردم به آدمهایی که می اومدن و می رفتن توی مدلهای مختلف و با تیپهای گاهی خنده دار اما یه چیز یه گوشه ای توجهم رو به خودش جلب کرد پسر بچه ای که یه گوشه کز کرده بود و گریه می کرد و فکر می کرد با این اشکایی که میریزه مردم این طرف شهر دلشون به رحم میاد و یه خورده از اون پولهایی که به خودشون چسبوندن دل می کنن و به اون کمک میکنن غافل از اینکه این مردم چنان در خودشون غرق شدند که اصلا اون رو نمی بینن بیچاره پسرک که مجبور بود ان شب اونجا کار کنه بی درنگ به یاد دخترککبریت فروش افتادم داستانی که همهبا ذوق و شوق بهش نگاه می کنند و برام جای تعجبه که با وجوداین همه دخترکان و پسرکان شهرمون چرا هنوز به آدمهای داستان دختر کبریت فروش بد نگاه می کنیم و ازشون بدمون میاد مگه خودمون کاری غیر از اونها انجام میدیم. هر چه زمان می گذشت خیابونها به جای خلوت شدن شلوغتر می شدن من هم که سمنو پیدا نکرده بودم رفتم و یه دست جام گرفتم تا سفره هفت سینمون رو تزئین کنم امیدوارم فردا سمنو گیرم بیاد
خوب حالا خیلی خوشحالم اما کمی هم دلگیر و ناراحت شایدم غمگینم و شاید خسته ام نمیدونم تازگیا فرصت فکر کردن به حال خودمم ندارم و یا شاید تازگیا فرصت فکر کردن به اطرافیانم رو هم ندارم . نمیدونم یه جورایی زندگی هم سخته هم راحت هم دلچسبه هم خسته کننده . با این حال سعی می کن ازش لذت ببرم نمیدونم الان دارم چه تصمیمی می گیرم اصلا چرا دارم این کارو می کنم یه کم ترسیدم یه کم که چه عرض کنم خیلی زیاد ترسیدم از آینده از آدمهای دور و برم از ...
به خودم می گم یعنی می تونم تو زندگی موفق بشم یا نه ؟ اما بعد می گم فکر می کنم و می گم این یه ریسکه یا می شه یا نمیشه !!!!!! من انجامش می دم اگه موفق شدم که خوبه و اگه نه دیگه یه عمر حسرت اینکه چرا این کارو نکردم و اگه می کردم حتما موفق می شدم رو نمی خورم. اما بعد می گم آخه این حرف یه عمر زندگیه بعدش می گم گور بابای زندگی کردن من می خوام اینطور باشم بعد یه خورده فکر می کنم و می گم کاش تو ایران زندگی نمی کردم و یا حتی کاش من یه پسر بودم و خیلی کاشهای دیگه اما بعد زود حرفمو پس می گیرم و می گم خدایا شکرت همین که هستم و همین جایی که هستمم خوبه اما کمکم کن تا اوضام بهتر از این بشه .
به هر حال امیدوارم که هممون فرهنگ استفاده از این نوع دستگاهها رو یاد بگیریم.![]()
برای کشف اقيانوس های جديد بايد شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشيد، اين جهان، جهان تغيیر است نه تقدير!
تولستوی

کنار واژه ها می نشینم چشمهای بارانی ام را می بندم
یادت مرا آبی می کند . رویا یم را می برم تا اوج آسمانها در کهکشانها
فرشتگان را می بینم دانه دانه عشق می شمارند وشاعر می شوم.
با رویایی که هزاران سال عاشق بوده به زمین برمی گردم .
باران را با اشک می آمیزم در گلدان می ریزم تا اقاقیا رنگ عشق بگیرد.
چه عاشقا نه ای بهتر از عشق تو گفتن؟؟؟؟؟ نوشتن ؟؟؟؟؟؟
چه خوبست نانوشته های قلبت را خواندن ؟؟؟؟؟؟
دلم می خواهد با تو به داستانها بروم .
دلم می خواهد از شرق چشمان تو طلوع کنم واز غرب چشمانت غروب
دلم می خواهد برسم به جهان زیبای قلبت وجانشین شوم
دلم می خواهد پادشاه جلوس نشین درگه عشقت باشم
بگو ؟؟؟
بگو با این رویای عاشقا نه ام چه خواهی کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم می خواهد اینقدر زیبا بمانی که گلها سفر کنند
دلم می خواهد وقتی باران میبارد چشمانی بارانی نداشته باشی
چرا چشمهایت بارانیست؟؟؟؟؟؟؟؟ بر تو چه رفته است بهار معطرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هیچ میدانی ستاره چشمانت در هفت آسمان همتا ندارد ؟؟؟؟؟؟؟
دلم می خواهد در برکه چشمانت غرق شوم!
دلم می خواهد وقتی از تو می نویسم پرنده ها آواز عشق بخوانند تا آسمان هم عاشق شود.
دلم می خواهد تو خواننده شعرم باشی !!!!!!!!!!!
چه خوبست! خاطرات دور را به دستهای مهربان تو پیوند زدن تا فراموش شود خاطر فراموش شده ای...
دلم می خواهد آخرین شعرم را برایت بخوانم .............تو را دوست می دارم
اما سوال من اینجاست
ما هر کدوم به نوبه خودمون کدوم یک از این افراد رو به خوبی می شناسیم و چطور می خوایم پای صندوقهای رای بریم و رای بدیم اصلا با چه استراتژی و منظور و هدفی شخص خاصی رو انتخاب می کنیم ؟
اینجاست که یکی می گه من از قیافش خوشم اومد , اونیکی میگه من از تریپش خوشم اومد و خلاصه اینکه فقط مشخصات ظاهری و یه سری صحبتهایی که از طرف این نماینده ها تا قبل از انتخاب شدنشون زده میشه.
اما یه مسأله هست . فرض کنید طرف مقابل اومد و انتخاب شد و هیچ کدوم از حرفهایی رو که زد عمل نکرد ( طبق معمول) اونوقت چی؟ حتما میگید اونوقت یکی دیگه رو بعد از اینکه این 2 تا 4 سال با این مملکت بازی کرد انتخاب می کنیم نه؟
حالا من می پرسم نفر بعدی رو با چه حساب کتابی انتخاب می کنید و باز هم همون دور باطل شروع میشه .
خوب شاید کسی بپرسه راهکارت برای حل این مساله چیه؟
و من جواب میدم به قول دکتر بهشتی کشوری که حزب نداشته باشه عده ای می آیند و مملکت را به تباهی می کشند بدون اینکه هیچ مسئولیتی به عهده بگیرند , پس اینجاست که نیاز به حزب پیدا میکنیم .
حزبی که مرامنامه و اساسنامه خودش رو داره توی انتخابات این اعضای حزبند که شرکت می کنند نه یک فرد خارجی خاص و اگر که کسی از اعضای حزب به وظایفش به خوبی عمل نکند کل حزب شکست می خورد و در نتیجه امکان انتخاب آن حزب برای دفعه بعد از بین رفته و احزاب دیگر سعی در هر چه بهتر عمل کردن کار خود می نمایند. و این طور امکان شناخت یک حزب برای مردم بسیار راحت تر خواهد بود تا شناسایی یک فرد خاص.
اما همونطور که می دونید در اوایل انقلاب به دلیل وجود بیش از 1400 حزب و شرایط بعد از انقلاب مردم از حزبها منزجر شده اند و برایشان قابل قبول نیست ولیکن باید مردم ما شرایط خاص آن زمان را درک نمایند و بدانند که بعد از هر انقلاب کودتاها و شورشهای داخلی زیادی به وجود می آید و همیشه کسانی که انقلاب را شروع می کنند در راس کار باقی نمی مانند و افراد دیگری جای آنها را میگیرند و به هر حال تا یک گروه قدرتمند حکومت را در دست نگیرد همین اوضاع وجود خواهد داشت به هر حال شرایط آن زمان به همین منوال بوده است و دلیل انزجار مردم به خاطر بی اطلاعای و عدم آگاهی به این بحرانها می باشد اما در حال حاضر بعد از گذشت سی سال از انقلاب حالا زمان آن رسیده است که به جای انزجار از احزاب سعی در ایجاد و هدایت آنها بنماییم تا به جای هرج و مرج به آرامش برسیم و حداقل مرکز و یا پایگاهی به نام حزب برای پاسخ دادن به کارهایی که انجام میدهد وجود اشته باشد.
