تبليغاتX
آیسان

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ کس نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که کسی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد
.
.
عمری با حسرت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران
باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم
.
لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید،... رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن
روزهایت رنگارنگ
.
سال نو مبارک
.
نوروز یک هزاروسیصدوهشتادو هفت
 
 
 
نوشته شده توسط آیسان در ساعت 9:57 | لینک  | 

امشب از خیابونهای مختلفی گذشتم از محله های فقیر نشین تا محله های اعیونی دوست داشتم تمام مردم رو ببینم با اینکه همه مشغول خرید عید بودند من متوجه چیزهای خاصی شدم چیزهایی که از چشم یه بیننده که از دور نگاه میکنه شاید خیلی خوشایند بیاد وقتی مرد مسنی رو دیدم که در کنار خریدهای نه چندان زیادش برای شب عید چند شاخه گل هم دستش بود تا برای خانوادش ببره و اونها رو شاد کنه.

از میون این خیابونهای جور واجور که می گذشتم با آدمهای مختلفی روبرو شدم وسط چهار باغ بالا هر کسی به فکر خودش بود و اینکه سریعتر کارش رو انجام بده و تقریبا همه خوشحال بودن جنس لبخندشون یه جوری بود انگار مثل خودشون سانتال مانتال بود از هر جایی سراغ سمنوگرفتم کسی نمیدونست از کجا باید بخرم و هیچ کس هم نپرسید که من دارم دنبال چی می گردم مردم بی تفاوت از کنارم رد می شدن این در حالی بود که تقریبا یک ساعت قبلش توی دروازه تهرون از دو تا مغازه که سراغ سمنوگرفتم اول یه خانم نزدیکم شد و پرسید دخترم آدرسی رو می خوای بدونی ؟ مشکلی هست کمکت کنم و بار دوم مردی نه خیلی مسن به طرفم اومد و گفت دخترم جایی می خوای بری؟ اونطرف شهر با اینکه خیلی از نظر وضع مالی خوب نبودند و از مغازه های گرونوشیک خرید نمی کردناما احساس کردم به همون چیزی که می خرند راضی هستند و خوشحال اما این طرف مردم خرید می کردند اما انگار از روی حرص. بهشون نگاه می کردم به آدمهایی که می اومدن و می رفتن توی مدلهای مختلف و با تیپهای گاهی خنده دار اما یه چیز یه گوشه ای توجهم رو به خودش جلب کرد پسر بچه ای که یه گوشه کز کرده بود و گریه می کرد و فکر می کرد با این اشکایی که میریزه مردم این طرف شهر دلشون به رحم میاد و یه خورده از اون پولهایی که به خودشون چسبوندن دل می کنن و به اون کمک میکنن غافل از اینکه این مردم چنان در خودشون غرق شدند که اصلا اون رو نمی بینن بیچاره پسرک که مجبور بود ان شب اونجا کار کنه بی درنگ به یاد دخترککبریت فروش افتادم داستانی که همهبا ذوق و شوق بهش نگاه می کنند و برام جای تعجبه که با وجوداین همه دخترکان و پسرکان شهرمون چرا هنوز به آدمهای داستان دختر کبریت فروش بد نگاه می کنیم و ازشون بدمون میاد مگه خودمون کاری غیر از اونها انجام میدیم. هر چه زمان می گذشت خیابونها به جای خلوت شدن شلوغتر می شدن من هم که سمنو پیدا نکرده بودم رفتم و یه دست جام گرفتم تا سفره هفت سینمون رو تزئین کنم امیدوارم فردا سمنو گیرم بیاد

 

نوشته شده توسط آیسان در ساعت 21:49 | لینک  | 

وقتی به گذشته برمی گردم خیلی چیزهایی می بینم که توی حال وجود نداره خیلی کارهایی که قبلا می کردم و الان دیگه اصلا فراموششون کردم خیلی عادتهای خوب و بدی که اونها هم فراموش شدند. نمیدنم چطور توی زندگی غرق شدم نمیدونم از خودم چی ساختم یه آدم دل مشغول ولی هدفدار اما هر چی که به این سالهای گذشته نگاه می کنم می بینم که یه هدفی رو گرفتم و دارم به سرعت نور به طرفش می دوم با اینکه تو راه خسته می شم کلافه می شم مریض می شم سر درد می گیرم اما انگار یه چیزی هلم می ده و نمیزاره وایسم و بی خیالش بشم . گاهی اوقات می بینم که اصلا خومو فراموش کردم و اصلا به خودم نمی رسم اونوقت دلم برا خودم میسوزه بعضی وقتها می گم کاش می تونستم بدون زحمت خیلی چیزارو به دست بیارم اما بعد می گم نه بابا اونوقت دیگه به دست آوردنش برام لذتی نداره یا حتی مفهومی نداره .

خوب حالا خیلی خوشحالم اما کمی هم دلگیر و ناراحت شایدم غمگینم و شاید خسته ام نمیدونم تازگیا فرصت فکر کردن به حال خودمم ندارم و یا شاید تازگیا فرصت فکر کردن به اطرافیانم رو هم ندارم . نمیدونم یه جورایی زندگی هم سخته هم راحت هم دلچسبه هم خسته کننده . با این حال سعی می کن ازش لذت ببرم نمیدونم الان دارم چه تصمیمی می گیرم اصلا چرا دارم این کارو می کنم یه کم ترسیدم یه کم که چه عرض کنم خیلی زیاد ترسیدم از آینده از آدمهای دور و برم از ...

به خودم می گم یعنی می تونم تو زندگی موفق بشم یا نه ؟ اما بعد می گم فکر می کنم و می گم این یه ریسکه یا می شه یا نمیشه !!!!!! من انجامش می دم اگه موفق شدم که خوبه  و اگه نه دیگه یه عمر حسرت اینکه چرا این کارو نکردم و اگه می کردم حتما موفق می شدم رو نمی خورم. اما بعد می گم آخه این حرف یه عمر زندگیه بعدش می گم گور بابای زندگی کردن من می خوام اینطور باشم بعد یه خورده فکر می کنم و می گم کاش تو ایران زندگی نمی کردم و یا حتی کاش من یه پسر بودم و خیلی کاشهای دیگه اما بعد زود حرفمو پس می گیرم و می گم خدایا شکرت همین که هستم و همین جایی که هستمم خوبه اما کمکم کن تا اوضام بهتر از این بشه .

نوشته شده توسط آیسان در ساعت 15:3 | لینک  | 

تازگیا متوجه یه موضوعی شدم البته نه خیلی تازه اما حدودا برام اثبات شده که این بین تمام همشهریای عزیزم رواج پیدا کرده و هیچ کس به این موضوع اهمیت نمیده انگار که همه دارن کار درست رو انجام میدن  اما من اینطور فکر نمی کنم خوب واقعیتش اینه که متوجه این مساله شدم که مردم تمام حقوق ماهیانشون رو از دستگاههای خودپرداز و پشت سر هم میگیرن!!!!!!!! خوب شاید بگید چه اشکالی داره انوقت منم می گم خوب اشکال که اساسی وجود داره اما اگه حداقل زمانی که کسی پای دستگاه منتظر نمونده بود این یه کم قابل بخشش تره اما متاسفانه اغلب می بینم که این مردم محترم با وجود صف طولانی کنار دستگاه اصلا خم به ابرو هم نمیارن و سه تا چهار بار از دستگاه پول می گیرن و حداقل یک بار هم کل مبلغ را وارد نمی کنن تا دستگاه بهشون تو چند نوبت پرداخت کنه  نمی دونم یا شاید کار کردن با دستگاه رو بلد نیستن یا یه جورایی مردم آزاری برای همه شده یه تنوع یا ...... ولی به هر حال چیزی که هست اینه که این دستگاهها برای مبلغ کم و تو زمانی که بانکها بسته هستند و نیاز به پول هست درست شدند و یا زمان شلوغی بانکها که به خاطر یه میلغ کم تو صف بانک نایستید اما وقتی بعضی میان و کل پولشون و از این طریق بیرون می کشن نه تنها باعث معطل شدن سایرین می شن بلکه باعث میشن که پول پرداختی دستگاهها هم تموم بشه و کسی که توی یه وضعیت بحرانی به امید گرفتن پول از دستگاه میاد و میبینه که دستگاه قادر به پرداخت نیست واقعا مخش سوت می کشه .

به هر حال امیدوارم که هممون فرهنگ استفاده از این نوع دستگاهها رو یاد بگیریم.

نوشته شده توسط آیسان در ساعت 9:29 | لینک  | 

 

 

برای کشف اقيانوس های جديد بايد شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشيد، اين جهان، جهان تغيیر است نه تقدير!

تولستوی

نوشته شده توسط آیسان در ساعت 12:6 | لینک  | 

کنار واژه ها می نشینم چشمهای بارانی ام را می بندم

یادت مرا آبی می کند . رویا یم را می برم تا اوج آسمانها در کهکشانها

فرشتگان را می بینم دانه دانه عشق می شمارند وشاعر می شوم.

با رویایی که هزاران سال عاشق بوده به زمین برمی گردم .

باران را با اشک می آمیزم  در گلدان می ریزم تا اقاقیا رنگ عشق بگیرد.

چه عاشقا نه ای بهتر از عشق تو گفتن؟؟؟؟؟ نوشتن ؟؟؟؟؟؟

 چه خوبست نانوشته های قلبت را خواندن ؟؟؟؟؟؟

دلم می خواهد با تو به داستانها بروم .

 دلم می خواهد از شرق چشمان تو طلوع کنم واز غرب چشمانت غروب

دلم می خواهد برسم به جهان زیبای قلبت وجانشین شوم

دلم می خواهد پادشاه جلوس نشین درگه عشقت باشم

بگو ؟؟؟

بگو با این رویای عاشقا نه ام چه خواهی کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم می خواهد اینقدر زیبا بمانی که گلها سفر کنند

دلم می خواهد  وقتی باران میبارد چشمانی بارانی نداشته باشی

چرا  چشمهایت بارانیست؟؟؟؟؟؟؟؟ بر تو چه رفته است بهار معطرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیچ میدانی ستاره چشمانت در هفت آسمان همتا ندارد ؟؟؟؟؟؟؟

دلم می خواهد در برکه چشمانت غرق شوم!

دلم می خواهد وقتی از تو می نویسم پرنده ها آواز عشق بخوانند تا آسمان هم عاشق شود.

دلم می خواهد تو خواننده شعرم باشی !!!!!!!!!!!

چه خوبست! خاطرات دور را به دستهای مهربان تو پیوند زدن  تا فراموش شود خاطر فراموش شده ای...

دلم می خواهد آخرین شعرم را برایت بخوانم .............تو را دوست می دارم

نوشته شده توسط آیسان در ساعت 11:18 | لینک  | 

این روزها همه جا صحبت از یه انتخاباته انتخابات مجلس و کسانی که کاندیدا شدند و خلاصه مورد تایید یا رد صلاحیت قرار گرفتند و آنهایی که منتظرند تا ببینند مورد تایید قرار می گیرند یا نه و خلاصه اینکه کدومشون به عنوان نماینده مورد تایید واقع می شن.
اما سوال من اینجاست
ما هر کدوم به نوبه خودمون کدوم یک از این افراد رو به خوبی می شناسیم و چطور می خوایم پای صندوقهای رای بریم و رای بدیم اصلا با چه استراتژی و منظور و هدفی شخص خاصی رو انتخاب می کنیم ؟
اینجاست که یکی می گه من از قیافش خوشم اومد , اونیکی میگه من از تریپش خوشم اومد و خلاصه اینکه فقط مشخصات ظاهری و یه سری صحبتهایی که از طرف این نماینده ها تا قبل از انتخاب شدنشون زده میشه.

اما یه مسأله هست . فرض کنید طرف مقابل اومد و انتخاب شد و هیچ کدوم از حرفهایی رو که زد عمل نکرد ( طبق معمول) اونوقت چی؟ حتما میگید اونوقت یکی دیگه رو بعد از اینکه این 2 تا 4 سال با این مملکت بازی کرد انتخاب می کنیم نه؟
حالا من می پرسم نفر بعدی رو با چه حساب کتابی انتخاب می کنید و باز هم همون دور باطل شروع میشه .
خوب شاید کسی بپرسه راهکارت برای حل این مساله چیه؟
و من جواب میدم به قول دکتر بهشتی کشوری که حزب نداشته باشه عده ای می آیند و مملکت را به تباهی می کشند بدون اینکه هیچ مسئولیتی به عهده بگیرند , پس اینجاست که نیاز به حزب پیدا میکنیم .
حزبی که مرامنامه و اساسنامه خودش رو داره توی انتخابات این اعضای حزبند که شرکت می کنند نه یک فرد خارجی خاص و اگر که کسی از اعضای حزب به وظایفش به خوبی عمل نکند کل حزب شکست می خورد و در نتیجه امکان انتخاب آن حزب برای دفعه بعد از بین رفته و احزاب دیگر سعی در هر چه بهتر عمل کردن کار خود می نمایند. و این طور امکان شناخت یک حزب برای مردم بسیار راحت تر خواهد بود تا شناسایی یک فرد خاص.
اما همونطور که می دونید در اوایل انقلاب به دلیل وجود بیش از 1400 حزب و شرایط بعد از انقلاب مردم از حزبها منزجر شده اند و برایشان قابل قبول نیست ولیکن باید مردم ما شرایط خاص آن زمان را درک نمایند و بدانند که بعد از هر انقلاب کودتاها و شورشهای داخلی زیادی به وجود می آید و همیشه کسانی که انقلاب را شروع می کنند در راس کار باقی نمی مانند و افراد دیگری جای آنها را میگیرند و به هر حال تا یک گروه قدرتمند حکومت را در دست نگیرد همین اوضاع وجود خواهد داشت به هر حال شرایط آن زمان به همین منوال بوده است و دلیل انزجار مردم به خاطر بی اطلاعای و عدم آگاهی به این بحرانها می باشد اما در حال حاضر بعد از گذشت سی سال از انقلاب حالا زمان آن رسیده است که به جای انزجار از احزاب سعی در ایجاد و هدایت آنها بنماییم تا به جای هرج و مرج به آرامش برسیم و حداقل مرکز و یا پایگاهی به نام حزب برای پاسخ دادن به کارهایی که انجام میدهد وجود اشته باشد.

 
نوشته شده توسط آیسان در ساعت 14:38 | لینک  |