از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم
تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم
سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت
به طلبکاری این سبزه گیاه آمده ایم
آبرو ميرود اي ابر خطا پوش ببار
كه به ديوان عمل نامه سياه آمدهايم
من که با این شعر همیشه کلی حال می کنم یه کم توش دقیق شید تا بفهمید چی می گم.
اونم همین الان :
اینجانب آیسان به هیچ عنوان از زندگی کردن خسته نشدم و قصد خودکشی و از این حرفا رو هم ندارم , فقط یه کم دلخور بودم از خودم و از محیط اطرافم و همینطور از بعضی آدمها, وقتی هم ناراحتم یه چیزایی می نویسم که فقط در اون لحظه آرومم کنه و زیاد نباید جدیش گرفت چون اونوقت زود خوب می شم. چی بهش می گن غرغر کردن و....
خلاصه اینکه
قصدم فقط همین بوده و اونقدرها هم ضعیف نیستم که بعضیا فکر کردن اما روزمرگی هم که خوب پیش میاد نه همیشه اما گاهی اوقات چرا؟ چون کسی که در مسیری حرکت میکنه اگه دو روزش مثل هم شد دیوونه میشه و می خواد از این حالت بیاد بیرون و سعی می کنه اول به خودش بفهمونه که آره همه چی تکراریه تا بعد حرکت کنه به سمت و سویی که می خواد این روش منه دیگران رو نمی دونم اما به هر حال از پیشنهادات سازنده همتون ممنونم .
مخصوصا از محمد که واقعا دستش درد نکنه گاهی صحبتهاش واقعا روی آدم تاثیر می گذاره نه بگم کورکورانه عمل می کنم نه ! ولی به قول یه عزیز یه کم اون فکرمو به کار میندازم.
ما آدما تو زندگیمون همه دچار یه روزمرگی خاص شدیم هر کسی هم که میگه نشده از نظر من داره دروغ میگه آخه مگه میشه تو مملکتی مثل ایران که هیچیش به هیچیش نیست دچار روز مرگی نشد من که اینجا داره ثانیه ثانیه ای عمرم هدر میره دلم واسه این لحظاتم میسوزه
آره داشتم میگفتم هر روز میام سر کار با اینکه ممکنه چیزای کوچیک زیادی تو هر روزی یاد بگیرم اما این راکد بودن این یکجا بودن این ساعات بالای کار بدون هیچ تنوعی آدمو می پوسونه و باعث میشه یه جورایی فکرت راکد بشه و نتونی اونجور که میخوای موفق باشی به هر حال حالا که این حرفارو می زنم یه کم سبک تر میشم هیچ وقت نتونستم به کسی بگم از کاری که می کنم راضی نیستم حتی ازش خوشمم نمیاد اما یه جورایی بهش عادت کردم یا بهتره بگم فعلا بهش احتیاج دارم اما همین احتیاجم که به خاطر هدفم هست از یه طرف اگه نباشه به هدفم نمیتونم برسم و حالا هم که هست یه کم راهمو سخت و ناهموار کرده و مشکلاتی رو هم برام به وجود آورده که شاید به همین خاطر کیفیت اون هدفی رو که در نظر دارم تحت تاثیر قرار میده.
راستی چی می گفتم ؟ آره از روزمرگی می گفتم : آدمایی رو می شناسم که تا لنگ ظهر می خوابن و بعد تازه بیدار که شدن پا میشن میرن صبحانه ناهارو یکی می کنن و بعدشم مثل هر روز یه سری کارای تکراری انجام میدن و بعدشم دوباره خواب ( من که حالم از فکر کردن به این زندگی هم به هم می خوره)
راستی عیدم که تو راهه ولی کی اصلا ذوق داره ؟ این آدمهای دلمرده ای که من میبینم " البته حق هم دارنا چون عید که میاد تازه باید عزا گرفت که پول از کجا بیاریم؟ با این مردمی که ما داریم و اگه کسی لباس پارسال و بپوشه هی نگاه می کن و بعدشم که نمی تونن در اون دهنشونو بگیرن و یه چیزی می پرونند و خلاصه چه دلایی که تو این عیدا نمیشکنه!!!!!!!!"
بله داشتم از روزمرگی میگفتم ! چی می گفتم؟ آهان ... یه روز که سرم حسابی شلوغ میشه و اصلا نمیفهمم ساعت کی شد ۴ عصر و باید برم خونه یه جور یه روز دیگه هم که هزار بار به ساعت نگاه می کنم بلکه یه دقیقه بره جلو ... ای بابا این که نشد مدیریت زمان و از این حرفا ... یه سری هم که فقط واسه پول درآوردن اومدن یه قانونهایی آوردن انگار که هیچکی حالیش نیست ؟ آخا پدر بیامرز ما خودمون آخر همه این حرفاییم کیه که عمل کنه ؟ ها؟ چی شد؟ به کی توهین شد؟ ببخشید با شما نبودم با خودم بودم.
چی داشتم می گفتم ؟ ....
بزار بقیشو واسه بعد فعلا که کلی کار دارم اومدم اینجا یه چیزی بنویسم که خدای نکرده وبلاگم دیگه دچار روزمرگی نشده باشه..
روز عالی خوش
کاش میشد !!! نه از کلمه کاش و کاشکی هم حالم به هم می خوره اصلا از زندگی حالم به هم میخوره نه می تونم حرف بزنم نه می تونم حرف نزنم !!!!!!!! چیکار کنم نمی دونم می خوام فرار کنم از دست همه از دست همه اونهایی که می شناسم و نمیشناسمشون ... از دست همه اونهایی که به خودشون این اجازه رو میدن که با زندگی آدمهای دیگه بازی کنن با اعصابشون با خیالشون با همه چی ....
مگه من چند سال می خوام زندگی کنم که باید تمام این چیزارو تحمل کنم یا مگه من چقدر جون دارم که همشو به دوش بکشم ؟ کی به حرف من گوش میده کی به من توجه میکنه کی منو درک می کنه اصلا نخواستم کسی درکم کنه یا بهم گوش بده یا هر چیز دیگه فقط می خوام خودم باشم راحت باشم ....
خسته شدم به خدا خسته شدم...
بزنم به در بی خیالیو همه رو نابود کنم نه نمیشه اونوقت منم شدم مثل بقیه هیچ وقت دلم نمی خواد مثل بقیه باشم که به خاطر رفاه و آسایش خودم دیگران رو تو زحمت بندازم ؟
کی گفته اگه خودکشی کنی یه راست میری تو جهنم ها؟ کی گفته ؟ اصلا من می خوام بمیرم می خوام خودمو بکشم تا خلاص شم به هیچکی هم ضرری نمی رسونم یه دو روز اشک ظاهری ریخته می شه و پس فردا همه یادشون میره که منم بودم آره خوبه
خدایا کمکم کن تا بتونم و این جرات و پیدا کنم تا خودمو بکشم خداییییییییییییییییییییییییییییییاااااااااااا
یار تویی , غار تویی , خواجه نگهدار مرا
نوح تویی , روح تویی , فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی , بر در اسرار مرا
نور تویی , سور تویی , دولت منصور تویی
مرغ که طور تویی , خسته به منقار مرا
قطره تویی , بحر تویی , لطف تویی , قهر تویی
قند تویی , زهر تویی بیش میازار مرا
حجره خورشید تویی , جاده ناهید تویی
روضه اومید تویی , آب ده این بار مرا
دانه تویی , دام تویی , حاصل دریوزه تویی
پخته تویی , خام تویی , خام بمگذار مرا .....
راه عشق
هنگامی كه عشق به شما اشارتی كرد، از پی اش برويد، هر چند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامی كه با بال هايش شما را در بر می گيرد، تسليمش شويد، گر چه ممكن است تيغ نهفته در ميان پرهايش مجروحتان كند.
وقتی با شما سخن می گويد باورش كنيد،
گرچه ممكن است صدايش رؤياهاتان را پراكنده سازد، همانگونه كه باد شمال باغ را بی بر میكند.
زيرا عشق همانگونه كه تاج بر سرتان می گذارد، به صليبتان می كشد.
همانگونه كه شما را می پروراند، شاخ و برگتان را هرس می كند.
همانگونه كه از قامتتان بالا می رود و نازك ترين شاخه هاتان را كه در آفتاب می لرزند نوازش می كند،
به زمين فرو می رود و ريشه هاتان را كه به خاك چسبيده اند می لرزاند.
عشق، شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته می كند. می كوبدتان تا برهنه تان كند.
سپس غربا لتان می كند تا از كاه جداتان كند.
آسيابتان می كند تا سپيد شويد.
ورزتان می دهد تا نرم شويد.
آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضيافت مقدس ِ خداوند، نانی مقدس شويد.
حرف کساني که مي گويند عشق بري از خودخواهي ست خنده دار است زيرا همه چيزطبق خواست قدرت ما است
فردریش نیچه
یارب این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
گاهی اوقات همه چیز واسه آدم تکراری میشه گاهی اوقات آدم حوصله خودشم نداره چه برسه به دیگرون و یا حتی گاهی اوقات میخوای همینطوری بشینی و بدون اینکه به هیچ چیز فکر کنی به روبروت زل بزنی و فقط نگاه کنی بدون اینکه پس چشمات تصویری حک بشه و یا حتی تو ذهنت چیزی رو مرور کنی گاهی اوقات نمیدونی دلت تنگ شده یا جائیت درد میکنه یا نگرانی و یا حتی اینکه هیچ احساسی نداری ولی همینطوری احساس ناراحتی داری حالا از چی و از کی خودتم نمیدونی چه برسه به دیگرون خلاصه اینکه گاهی اوقات یه اتفاقاتی می افته که اصلا نمیدونی باید باهاشون چیکار کنی نمیدونی بخندی یا گریه کنی نمیدونی نمیدونی و نمیدونی ....
گاهی اوقات دلت می خواد بی خیال آدم و عالم بشی گاهی اوقات دلت می خواد داد بزنی ولی همون موقع دلت می خواد آروم باشی و ......... خلاصه اینگه گاهی اوقات نمیدونی چت شده اما میگذره و تموم میشه و می ره پی کارش بدون اینکه بدونی چی بوده و چرا بوده و چرا رفته و چطور تموم شده مخلص کلام اینکه گاهی اوقات پاک میزنه به سرت و خل میشی ولی واسه خودش عالمی داره این حال![]()
