دیشب یه فیلم ازت دیدم یادت بخیر دلم برات تنگ شد
شب و نازی ‚ من و تب
من : همه چی از یاد آدم می ره
مگه یادش که همیشه یادشه
یادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت
جیرجیرک با گلوی من می خوند
شاپرک با پر من پر می زد
سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد
سبز بودم درشب رویش گلبرگ پیاز
هاله بودم در صبح گرد چتر گل یاس
گیج می رفت سرم در تکاپوی سر گیج عقاب
نور بودم در روز
سایه بودم در شب
بیکرانه است دریا
کوچیکه قایق من
های ... آهای
تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من
سردمه
مثل یک قایق یخ کرده روی دریاچه یخ ‚ یخ کردم
عین آغاز زمین
نازی : زمین ؟
یک کسی اسممو گفت
تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند
من : جیرجیرک آواز می خوند
نازی : تشنته ؟ آب می خوای ؟
من : کاشکی تشنه م بود
نازی : گشنته ؟ نون می خوای ؟
من : کاشکی گشنه م بود
نازی : په چته دندونت درد می کنه ؟
من : سردمه
نازی : خب برو زیر لحاف
من : صد لحاف هم کمه
نازی : آتیشو الو کنم ؟
من : می دونی چیه نازی ؟
تو سینه م قلبم داره یخ می زنه
اون وقتش توی سرم
کوره روشن کردند
سردمه
مثل آغاز حیات گل یخ
نازی : چکنم ؟ ها چه کنم ؟
من : ما چرامی بینیم
ما چرا می فهمیم
ما چرا می پرسیم
نازی : مگس هم می بینه
گاو هم میبینه
من : می بینه که چی بشه ؟
نازی : که مگس به جای قند نشینه رو منقار شونه به سر
گاو به جای گوساله اش کره خر را لیس نزنه
بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه
خیلی هم خوبه که ما میبینیم
ورنه خوب کفشامون لنگه به لنگه می شد
اگه ما نمی دیدیم از کجا می فهمیدیم که سفید یعنی چه ؟
که سیاه یعنی چی؟
سرمون تاق می خورد به در ؟
پامون می گرفت به سنگ
از کجا می دونستیم بوته ای که زیر پامون له می شه
کلم یا گل سرخ ؟
هندسه تو زندگی کندوی زنبور چشم آدمه
من : درک زیبایی ‚ درکی زیباست
سبزی سرو فقط یک سین از البای نهاد بشری
خرمت رنگ گل از رگ گلی گم گشته است
عطر گل خاطره عطر کسی است که نمی دانیم کیست
می اید یا رفته است ؟
چشم با دیدن رودونه جاری نمی شه
بازی زلف دل و دست نسیم افسونه
نمی گنجه کهکشون در چمدون حیرت
آدمی حسرت سرگردونه
ناظر هلهله باد و علف
هیجانی ست بشر
در تلاش روشن باله ماهی با آب
بال پرنده با باد
برگ درخت با باران
پیچش نور در آتش
آدمی صندلی سالن مرگ خودشه
چشمهاشو می بخشه تا بفهمه که دریا آبی است
دلشو می بخشه تا نگاه ساده آهو را درک بکنه
سردمه
مثل پایان زمین
نازی
نازی : نازی مرد
من : تا کجا من اومدم /
چطوری برگردم ؟
چه درازه سایه ام
چه کبود پاهام
من کجا خوابم برد ؟
یه چیزی دستم بود کجا از دستم رفت ؟
من می خواهم برگردم به کودکی
قول می دهم که از خونه پامو بیرون نذارم
سایه مو دنبال نکنم
تلخ تلخم
مثل یک خارک سبز
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم
چه غریبم روی این خوشه سرخ
من می خوام برگردم به کودکی
نازی : نمی شه
کفش برگشت برامون کوچیکه
من : پابرهنه نمی شه برگردم ؟
نازی : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممکن نیست
من : برای گذشتن از ناممکن کیو باید ببینیم
نازی : رویا را
من : رویا را کجا زیارت بکنم ؟
نازی ک در عالم خواب
من : خواب به چشمام نمی آد
نازی : بشمار تا سی بشمار ... یک و دو
من : یک و دو
نازی : سه و چهار
حسین پناهی
در تمام اين جهان
هيچ كس شبيه من نيست
از بعضي جهات
شايد بعضي،
ولي هيچ كس شبيه من نيست
هر چه از من سر زند از من است
چرا كه با ضمير خود آن را گزيده ام
من مالك هر آن چه هستم
كه در وجودم مي گذرد
تن من و هر آن چه در آن مي گذرد
روح من با فكرها و ايده هايي كه در آن جاري است
چشم هايم، با همه تصاوير و هر آن چه كه ديده
و احساس من، هر آن چه كه هست
خشم، لذت، ناكامي، عشق، نوميدي و هيجان
دهانم
كلماتم كه ممكن است، متين، شيرين، خشن
درست يا نادرست باشد
صدايم ملايم يا بلند
واكنش هايم، خواه در برابر خود يا ديگران
من مالك روياها، اميدها و ترس هايم هستم
من مالك پيروزي ها، موفقيت ها، همه شكست ها و اشتباهاتم هستم
بنابراين قادرم به آگاهي صميمانه تري نسبت به خود دست يابم
با اين تفكر، قادرم خود را دوست بدارم و با تمام وجود خود
نزديك باشم.
مي توانم به تمام جنبه هاي خود چنان واقعيت بخشم كه
هر يك به بهترين نحو عمل كند
مي دانم جنبه هايي از من گيجم مي كند و جنبه هاي ديگر را نمي شناسم
اما تا وقتي با خود صميمي هستم و خود را دوست دارم، مي توانم اميدوار باشم كه راه حل هايم را براي اين معماها و روش هايي براي شناخت بيشتر خود بيابم.
آن چه را كه مي بينم، مي شنوم و حس مي كنم در يك لحظه مشخص از زمان از من است و نشان مي دهد كه در همان لحظه از زمان كجا هستم
وقتي به عقب برمي گردم كه چه ديده و شنيده و حس كرده ام بعضي هايش با وجودم نمي خوانند
آن چه را مناسب نيست از بين مي برم و آن چه را خوب است و زيبا نگه مي دارم.
من مي بينم ، مي شنوم، احساس مي كنم، فكر مي كنم مي گويم و انجام مي دهم

ما برای چی زندگی میکنیم ؟
یکی از دوستان توی نظرات برام جمله ای از جبران خلیل جبران نوشته بودند که :
"حیات درختان در بخشش میوه است . آنها می بخشند تا زنده بمانند ، زیرا اگر باری ندهند خود را به تباهی و نابودی کشانده اند. جبران خلیل جبران"
من فکر میکنم اساس زندگی ما انسانها هم همین باشه جمله بار معنایی زیادی داره و میشه گفت نیم ساعتی توش غرق شده بودم و به زندگی خودم فکر میکردم به اینکه کجاها تونستم ببخشم و کجاها نتونستم و به اینکه آیا از بخششم خوشنود شدم یا نه و از نبخشیدنم چطور؟
و به این نتیجه رسیدم که از بخشش غرق در لذت شدم و از نبخشیدن غرق در پشیمانی.
زندگی ساده مینماید اما ساده نیست
واقعا ریزه کاریهایی داره که اگه بخواییم بهشون فکر کنیم خیلی جای رشد پیدا میکنیم. همین بخشش وقتی می بخشی روحت بزرگ میشه و احترامت افزون. به تعالی میرسی چون روحت رو پرواز دادی بخشش هم مادی میتونه باشه و هم معنوی هم ثمره تلاش مادی و هم ثمره تلاش معنوی و خست ریشه وجودت رو خشک میکنه و بی ارزشت میکنه .
خدایا من عاشق جملات جبران خلیل جبران هستم از تو دوست خوب هم که با گشاده دستی این جملات رو برام می فرستی یک دنیا سپاسگذارم.![]()
بیایید با هم فکر کنیم به زندگیمون به روزها و سالهایی که میگذرند و به اینکه چطور میگذرند بیایید لذت ببریم از زندگیمون.
یک جمله آموزنده:
هر فردی خود را ارزیابی میکند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید«هستید». اما بیش از آنچه باور دارید«می توانید» انجام دهید
نورمن وینست پیل
پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.
وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟
و همه دانشجویان موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.
در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشي نتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."
پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.
همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.
.....
اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگي شلوغ هم ، جائي برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! "

درآمد از در ، خندان لب و گشاده جبين ،
كـنـار من بنشست و غـبـار غم بنشاند
فشرد حافظ محبوب را به سينه خويش
دلم به سينه فرو ريخت! « تا چه خواهي خواند! »
به ناز ، چشم فرو بست و صفحهاي بگشود ،
ز فرط شادي كوبيد و پاي و دست فشاند!
مرا فشرد در آغوش و خندهاي زد و گفت :
« رسيد مژده ، كه ايام غم نخواهد ماند! »
هزار بوسه زدم بر ترانه استاد
هزار بار بر آن روح پاك ، رحمت باد!

گاهی اوقات مهم نیست که وقتی میای چی میگی سلام میکنی یا یه بیت شعر میخونی برام از فلسفه میگی یا اینکه میگی آپیدم یا به قول خودت چائیدم یا از اینچیزایی که ازشون خوشت نمی یاد ( میدونی که چی می گم؟) مهم اینه که میای و میگی سلام من اومدم و دیدم داری چیکار میکنی حواسم بود بهت تنهات نذاشتم اومدم بگم هستم وجود دارم و دوست دارم که همیشه باشم . نه به خاطر نوشتم باهام بحث میکنی و نه دیدگاهم رو زیر سوال میبری اگه نوشتم و دوست داشته باشی برام در موردش چیزی می نویسی و اگه نداشته باشی فقط میای و می گی من اومدم و دیدم. نه با کسی قابل قیاسی و نه هیچ وقت میشه قیاست کرد چون تو یه نفر مجزایی یکی که با همه اون یکی های دیگه فرق داره یکی که اگه فرق نداشت هیچ وقت تو دلم جا نمیشد اما می خوام از همینجا بهت بگم اگه دوسم داری اگه می خوای همیشه کنارم باشی روی پاهای خودت وایسا می دونم که داری تلاش میکنی میدونم که خیلی سخته اما من میگم شدنیه فقط کافیه مطمئن باشی که می تونی . من و تو اگه ما بشیم می تونیم کوه رو از جا بکنیم. من و تو اگه ما بشیم خیلی کارا می تونیم بکنیم . می خوام بگم من و تو به هیچ کس احتیاج نداریم چون هر دو مون تواناییم باور کن. باور کن که می تونیم باور کن که هم میتونیم و هم خواهیم تونست به دیگران هم کمک کنیم فقط کافیه به خدا اعتقاد داشته باشی. این یعنی اعتقاد این یعنی اینکه بدونی اونی که هست تنهات نذاشته این یعنی اینکه حرکت کن تابهت نیرو بده بدون تنها نیستی اونم هست با هر دومون هست همیشه بوده به خودت به گذشته به آینده به همه اینها فکر کن به چیزایی که تا حالا برات گذشته ببین حضورش رو احساس نمیکنی؟ منو متهم به بی خدایی میکنی اما من تو عمق وجودم احساسش میکنم باور نمیکنی. اما بدون که اگه نبود اگه احساس می کردم وجود نداره من این نبودم بلکه آدمی بودم ته یه دره که بود و نبودش واسه هیچ کس مهم نبود اما من الان هستم ادعا نمیکنم . به خودم ایمان دارم چون خدا رو می شناسم و میدونم که منو آفرید تا تبلور وجودش باشم منو سخت آفرید با اراده فقط کافیه نگاه کنی تا ببینی چرا اینارو میگم.آه که چقدر زیبا آفرید و من منه بنده گاهی فراموش میکنم که چه بودم چطور کمکم کرد و به کجا رسیدم . خدایا دوستت دارم
می پرستمت عاشقتم فریاد می زنم که می خوامت حاضرم همین الان دل از همه چیز بکنم و بیام پیشت . کمکم کن بهم نیرو بده تواناییم رو بیشتر کن . غمو به دلم راه نده . هوشیارم کن که به اشتباه مسیری رو انتخاب نکنم که درد و مصیبت توش باشه . از خدا می خوام به تو هم این هوشیاری رو بده که قدم در راهی بزاری که ازش پشیمون نشی. ازش می خوام که بهت اراده محکم و ایمان محکمتر بده تا باورش کنی و از حرکت نهراسی ازش یاری می خوام تا به هر دومون کمک کنه.
پی نوشت:
از اونجایی که ممکن موجب سوءتفاهم بشه همینجا اعلام میکنم منظورم شخص خاصی نیست فقط من و تو منظورم بود.
شماها چطور زندگی میکنید ؟
با چه دلخوشی با چه امیدی ؟ تا به حال به این فکر کردید که چرا هر صبح از خواب پا میشید یا میرید سر کار و یا اینکه سر کلاس درس یا هر چیز دیگه ؟ اصلا میدونید هدفتون چیه ؟ می خواید به کجا برسید ؟ حالا اون جایی که میخواهید بهش برسید اونقدرها ارزش داره که دارید به خاطرش جون میکنید؟ خلاصه از این جور حرفها ؟
ببینم تو زندگیتون به چیزی دلبسته و وابسته هستید یا نه بی تعلق هستید؟ چه میدونم عاشق چیزی یا کسی یا کاری یه چیزی مثل اون؟
خوب بگید ببینم تا حالا فکر کردید که چرا عاشقش شدید؟ چه اهمیتی داشته که شما اینطور عاشقانه می خوایدش؟
خوب اگه میتونید این سوالها رو بهم جواب بدیدیا اینکه نه به خودتون جواب بدید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حالا ببینید اگه ارزشش رو نداره چرا نمیتونید ازش دل بکنید ؟ این خیلی مهمه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پی نوشت: همین جا اعلام میکنم که این مطلب با هیچ جهتگیری خاصی نوشته نشده و از آن منظور و هدف خاصی دنبال نمیشه لطفا کسی ناراحت نشه!!!!!!!!!
تهش رو که نگاه کنیم میبینیم ما هممون دروغ گوییم . دروغگوهای بزرگ و کوچیک ![]()
بعضیامون تازه کاریم و اینقدر تابلو دروغ میگیم که همه میفهمن و بعضیامون همه اینقدر ماهر شدیم که اگه بزرگترین دروغهای دنیا رو هم بگیم دیگرون باورشون میشه . ![]()
صبر كنيد بابا: با شما نبودم آره شما خودتون اصلا منظورم شما نبوديد ؟![]()
آره داشتم ميگفتم ، يه عده ديگمون هم اينقدر پر رو هستيم كه راست راست تو چشماي همديگه نگاه مي كنيم و دروغ ميگيم.![]()
من كه موندم تو اين همه دروغ دلنگ چيكار كنم ؟ اصلا بهش فكر نميكنم ، مي خوام به اين فكر كنم كه همه بهم راست ميگن . يا اگه نمي خوان راستشو بگن اصلا بهم چيزي نگن.![]()
چند روزه دلم عجیب تنگه
یه احساس غربت خاصی دارم احساس غریبی می کنم نمیدونم چه مرگم شده تو دلم پر از غصه شده .
دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر كجاست گهواره ي من
همون گهواره اي كه خاطرم نيست همون امنيت حقيقي وراست
همون جايي كه شاهزاده ي قصه هميشه دختر فقيرو مي خواست
همون شهري كه قد خود من بود از اين دنيا ولي خيلي بزرگتر
نه ترس سايه بو نه وحشت باد نه من گم ميشدم نه يك كبوتر
نگو بزرگ شدم نگو كه تلخه نگو گريه ديگه به من نمي ياد
بيا من و ببر نوازشم كن دلم اغوش بي دغدغه مي خواد
دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر كجاست گهواره ي من
ببين شكوفه ي دلبستگي هام چقد اسون تو ذهن باد مي ميره
كجاست اون دست نوراني ومعجز بگو بيادودستامو بگيره
كجاست مريم ناجي مريم پاك چرا به ياد اين شكسته تر نيست
تو رگبار هراس و بي پناهي چرا دامن سبزش چتر من نيست
دلم تنگه براي گريه كردن كجاست مادر كجاست گهواره ي من
نمیدونم ..........
