امروز خیلی سوتی دادم
بعضی روزا اینطوریه دیگه : آدم ناخواسته سوتی میده
از دريچه
با دل خسته، لب بسته، نگاه سرد
مي كنم از چشم خواب آلودة خود
صبحدم
بيرون
نگاهي:
در مه آلوده هواي خيس غم آور
پاره پاره رشته هاي نقره در تسبيح گوهر . . .
در اجاق باد، آن افسرده دل آذر
كاندك اندك برگ هاي بيشه هاي سبز را بي شعله مي سوزد . . .
من در اينجا مانده ام خاموش
بر جا ايستاده
سرد
وز دو چشم خسته اشك يأس مي ريزم به دامان:
جاده خالي
زير باران!
بگذار تا شيطنت عشق
چشمان تو را به عرياني خويش بگشايد
هر چند آنجا جز رنج و پريشاني نباشد
اما کوري را به خاطر آرامش تحمل مکن .
هوای حوصله این روزها بدون شک
چه بدرنگ است
به هر کجا که نگه می کنم
به جای صفا دروغ و نیرنگ است
نه از خدا خبری نه از گذشت و وفا
گمان کنم که خدا نیز
در این وادیه بی رنگ است
نه کفر گویم و نه حسن بی خود یار
که کفر و ثنا هر دو در دیار ما به یک رنگ است
